چند وقته دارم به این فکر میکنم که شاید تمرین من برای این دوره از زندگی اینه که کارهای معمولی انجام بدم. به سادهترین حالت. شاید بایستی با یک خودکار معمولی پشت یک کاغذ باطله یک شعر معمولی بنویسم که قرار نیست هیچ کسی رو تحت تاثیر قرار بده! و یک جفت کفش معمولی بپوشم و در یک خیابان معمولی با یک آدم معمولی قدم بزنم و راجع به یک موضوع کاملاً معمولی صحبت کنم و آخرش در یک کافه معمولی یک چای معمولی بخوریم، با یک شکلات معمولی! اگرچه یک گفتگوی درونی دائم به من میگه که «نه! زندگی این نیست! تو حتماً باید در یک کافه ویژه در شهر پاریس با یک آدم خاص بشینی و یک چیز خاص بخوری و راجع به یک موضوع ویژه صحبت کنی تا احساس کنی که آدم مهمی هستی!».
من کم کم متوجه شدم که این گفتگوهای درونی ناشی از یه تصوره که در اعماق وجودم باور نداره که آدم ارزشمندی هستم و میخواد که با انجام کارهایی به ظاهر ویژه، اون احساس رو بپوشونم! تو یک دورانی این حس رو با پوشیدن لباسهای شیک و ادکلنهای اورجینال و حرفهای قلمبه سلمبهای که تو بعضی کتابها خونده بودم راضی میکردم و تو یه دورانی با عطش رسیدن به دستاوردهای بزرگ! ولی تازگیها خودم رو بیشتر دوست دارم. همینی که هستم رو. هر چی که هست. هر دستاوردی که داشته یا نداشته. با هر شکل و ظاهر و اصلاً هر باطنی که داره! با تمام روشنیها و تاریکیها. اصلا بزار اسمش خودپسندی باشه! (که فکر کنم نیست) ولی باور کن حالم خوبه! خیلی بهتر از قبل که فکر میکردم باید بشریت رو نجات بدم!
راستش من قبلاً فکر میکردم که یک رسالت بزرگ و ویژه دارم که باید بشریت رو یا سیاره زمین رو نجات بدم! ولی الان به این نتیجه رسیدم که مهمترین کاری که میتونم برای شروع نجات بشریت انجام بدم اینه که روزی 1 ساعت با بچههام بازی کنم! یا برای نجات کره زمین، آشغال کمتری تولید کنم و به گلدونهای خونه به موقع و به اندازه آب بدم. یعنی دیگه فهمیدم که همون موقع هم مسئلهام نجات بشریت نبود. مسئلهام ویژه بودن و دیده شدن بود. به تعبیر امروز، لایک و ویو برام مهمتر از نتیجه حقیقی بود. تازگیها تمرکزم رو بیشتر گذاشتم رو چیزهایی که در دامنه اثرگذاری خودم هست. یعنی حواسم هست که به چیزی که از کنترل من خارجه، زیاد توجه نکنم. یعنی دیدم که فقط بیخودی انرژیم رو هدر میده. بخاطر همین اخبار رو دنبال نمیکنم. مخصوصاً اخبار سیاسی رو و مهمترین اخبار برام پیشبینی وضع هوا و بعد از اون اخبار تکنولوژیهای نو شده!
متوجه شدم که ایدهآلگرایی یا کامل خواهی، یک جنبه عجیبی داره که ذهن من رو به بند میکشه! اون هم اینه که وقتی میخوام یه کاری رو انجام بدم، میخوام با بهترین وسیله و بهترین روش و در بهترین شرایط انجامش بدم و معمولاً همینها میشه بهانه انجام ندادنش! بهانه تجربه نکردن. بهانه زندگی نکردن. مثلا فرض کن میخوام یک چیزی بنویسم، میخوام با یک خودکار خیلی روان و در یک دفتر خیلی خوب بنویسم و به یک ایده ویژه بپردازم و شاید در اون لحظه اینها در دسترس نباشه. در نتیجه نمینویسم! یا وقتی میخوام عکاسی کنم، باز مشابه همین. خلاصه اینکه میخوام یک کار خیلی خاص انجام بدم، چون کارهای معمولی فایده نداره و قبلا خیلیها کارهای معمولی انجام دادند و اگه قراره معمولی باشه اصلاً ولش کن!
من مشکلی با انجام کارهای بزرگ و ویژه ندارم. مسئله من اون «ولش کن» آخرشه. یعنی ایدهآلگرایی منجر میشه به بی عملی. یعنی با خودم میگم حالا که نمیشه کار ویژهای انجام داد، پس هیچ کاری انجام نشه بهتره. البته این تجربه شخصی من هست و ممکنه برای فرد دیگری جور دیگری باشه. من نه روان شناسم، نه محقق علوم انسانی که بخوام یک الگوی تکرار شونده در مورد همه آدمها کشف کنم. شاید برای بعضیها ایدهآل گرایی باعث میشه خیلی کارهای بزرگ و ارزشمندی انجام بدن، ولی برای من کار نمیکنه که هیچ، باعث بیعملی هم میشه.
خلاصه اینکه متوجه شدم میل به انجام کارهای بزرگ و ویژه، کارهایی که بقیه رو تحت تاثیر قرار بدم، گاهی شاید بخاطر یک کمبودی هست که از کودکی بوجود اومده که میخوام همه ببینید و بهم توجه کنند و این شاید فرار از احساس بیارزشی باشه. یعنی در واقع میل به ویژه بودن، ناشی از اینه که حواسم نیست که «همین الان هم منحصربفرد هستم و از من فقط یه دونه تو این دنیا هست!» یه جورایی منظورم همون حکایت معروفه که یک پادشاهی خواب میبینه که برده است و آخر نتیجه میگیره که فاصله پادشاهی و بردگی، فقط بیداریه. این بردگی، تفسیرش برای من این روزها، میشه ترس از قضاوت دیگران یا میل به تحت تاثیر قرار دادن دیگران برای رسیده به احساس ویژه بودن. بخاطر همین؛ تمرین این روزهای من شده این که سخت نگیرم و با شهامت زندگی میکنم؛ به معمولیترین شکلِ ممکن! به قول اون دوستمون: «حتی به غلط!»
1403/11/28
احسان شعاریان
1 comments On از توهم نجات بشریت تا زیستن حتی به غلط!
حتی به غلط