سیب‌های قهوه‌ای

اشعار نو و سپید

Loading

برای اشکان هدایتی

اینجا تهِ خط نیست
می‌دانی؟
این را تازه فهمیده‌ام

اینجا سرِ خط هم نیست،
این را هم تازه فهمیده‌ام

دقیق نگاه کن
وقتی عشق نباشد،
زندگی بردگی است
وقتی عشق نباشد
هیچ چیز نیست!

تو می‌مانی و این ماراتونِ ابلهانه
آنقدر می‌دوی تا برسی
– اگر برسی-
و وقتی رسیدی
خسته می‌رسی
دیگران می‌گویند «آفرین!»
خودت می‌گویی «که چه؟»

و دوباره می‌دوی
خسته‌تر می‌شوی
رها می‌شوی روی چمن‌هایِ کنارِ جاده
و فکر می‌کنی
به تمامِ لحظه‌هایی که ابلهانه گذشت

چمن‌ها
سبزِ سبز است
و تو هنوز
فکر می‌کنی
به تمام لحظه‌هایی که ابلهانه گذشت

آه بس است دیگر!
این حرف‌ها را رها کن
بیا بنشین اینجا
من تازه سیب پوست کندن یاد گرفته‌ام
ببین، تازه دانسته‌ام درون سیب
دنیایی است

ولی حیف
وقتی پوستش را می‌گیری
زود قهوه‌ای می‌شود
وقتی پوستش را گرفتی
باید زود بخوری
می‌دانی که از کدام درد سخن می‌گویم؟

– چند وقت است صبح‌ها عادت کرده‌ام سیب بخورم
یک قاچ کوچک هم به آیدا و آیدین[1] می‌دهم
آیدین بیشتر می‌خورد –

مهربانِ روزگار گذشته
خطوطِ قرمزِ من، کمرنگ شده است
– همان چیزی که  از آن می‌ترسیدی –
و جنونِ سرعت گرفته‌ام
می‌فهمی؟
اما نترس
جایی که نمی‌روم
یعنی جایی نیست که بروم

همانطور که اشکان می‌گفت:
«خبری نیست! یعنی از اول هم خبری نبوده
وقتی از این بالا نگاه کنی،
فقط نقطه‌های روشنی را می‌بینی
که حرکت می‌کنند
و تمام نمی‌شوند
ما می‌بینیم،
ولی باور نمی‌کنیم که تنها همین باشد

به همین سادگی
به همین سادگی که با انگشت
یک خط مستقیم بکشی روی پایت
– به طول 7 سانتیمتر –
و بگویی زندگی همین است
و دوباره بکشی و بگویی:
همین!
ولی انسان‌ها سختش می‌کنند
و همین می‌شود که نقاط روشن تمام نمی‌شود
یعنی به هم نمی‌پیوندند
که خط شوند
و خطوط صفحه شوند
و صفحه‌ها، فضا»

صبح می‌شود
و ماشین‌هایی که دیگر نور هم ندارند،
از همانجا که دیشب رفته‌اند
بازمی‌گردند
ما یک لیوان شیر می‌خوریم
و روزنامه را ورق می‌زنیم
من می‌گویم: «صفحه‌های اصلی،
بیشترش دروغ است!
خبرهای واقعی را
از صفحه‌های نیازمندی‌ها می‌توانی بفهمی.»
نگاه به ساعت می‌کنیم
دیر شده است
سوار آسانسور می‌شویم
و  بیست و چهار طبقه پایین می‌رویم
تا زندگی نقطه وارمان را ادامه دهیم

دنیا کوچک تر از آن است
که بخواهی خودت را گم کنی
– این را هم تازه فهمیده‌ام-
کوچک‌تر از کافه‌ای
که زمستان‌ها
شیشه‌هایش بخار می‌کرد
و فکر می‌کردی چون دیده نمی‌شوی،
در امانی

می‌توانی دفترچه‌یِ کوچکت را
از کیفت در بیاوری
و تمام دردهایِ جهالتت را
با چند خطی مزخرفات
استفراغ کنی روی کاغذ
و سبک شوی
چند نفس عمیق بکشی
و برگردی به ماراتونِ ابلهانه‌ات
می‌دانی که چه می‌گویم؟
تو هم نوشته‌ای…

عجیب نیست که باز گول می‌خوریم؟
همه اشتباه می‌کنیم
آنقدر دست دست می‌کنیم
غروب می‌شود
و سیب‌ها قهوه‌ای می‌شوند

پشت به خورشید می‌کنیم
سایه‌مان را می‌بینیم،
و فکر می‌کنیم خبری شده است!
اما خبری نیست
زندگی خوب یا بد
همانطور است که بود
فقط ما پیرتر شده‌ایم و ابله‌تر

باور نمی‌کنیم،
صبر می‌کنیم تا آینده رخ دهد
آینده‌ای نیست!
ما معطل شده‌ایم
و آنها که می‌دانی،
به ما می‌خندند
قرن‌هاست
که قصه همین است.

مهربان
دوباره دقیق نگاه کن
فرصتمان کوتاه است
حیف است سیب ها قهوه‌ای شوند
عاشق شو!

احسان شعاریان
1387/06/13

[1] آیدا و آیدین نام مرغ عشق‌هایم بود.
تصویر: نقاشی پسری که سیب می‌خورد اثر Karl Hartmann

پاسخی دهید:

Your email address will not be published.

Site Footer