اگر شعری نسرودیم بدان
از ضربههایِ بُهت
هنوز در سکوت غوطهوریم
و صدایِ انفجارِ سرد
هنوز در خاطرهیِ گوشهامان
سوت میکشد
ما مشغولِ خود بودیم
و دستِ کم تا سطحِ بی خیالی
خود را گرفتارِ زنده بودن کرده بودیم
وقتی امید
این آخرین داشتهیمان را نیز
از کف دادیم
و جهان در عصرِ واپسینِ خود
نه یکباره
-که همیشه از آن تصوری وحشتناک داشتیم –
که آرام آرام
در مرگ فرو خفت
و ما را چون مردمانی که در سرما
راه گم کردهاند
خوابی خوش در آغوش کشید
و پلکهامان به طور تدریجی سنگین شد
اگر شعری نسرودیم بدان
بر عظمتِ این واژههایِ نانوشته
که از پردهیِ خیالمان میگذشت
نهرهایی از نور جاری بود
که در مسیرِ میرایِ خود
از لا به لای سنگهایِ افکارمان
بر سطحِ پیدایِ جهانهامان فرو رفت
و بر صخرههایِ خشک هیچ نروئید
جز علفهایِ هرز
– که تخمشان را باد آورده بود –
اگر شعری نسرودیم بدان
حرفهامان تمام نشده بود
دریغ که بغضهایمان
بر دیوارههایِ مسیرِ تنگِ اندوه
خشکید
واژههایِ جاری و سرخ،
لخته بستند
و خودکارِ قرمزمان،
رویِ سطحِ کثیفِ کاغذهایِ یک رو باطل
سکته کرد
و اینگونه بود که حرفهامان ناتمام ماند.
1392/03/18
احسان شعاریان